تبليغاتX
تراوشات یک دل
گاهی میشود که تنهایی، گاهی خسته، گاهی خوشحال، اما در هر حال"دلت" با تو سخن میگوید.و این است...

این مطلب برای زنهاست تا وقتی فکر میکنند عاشق شدند ببینن که واقعا عاشقند یا دارن اشتباه میکنند !!

و برای مردهایی که دارن دنبال عشق واقعی میگردند.

 زنی که میگه شما رو دوست داره واقعا دوستون داره؟!

وقتی یک زن نسبت به مردی احساس دوست داشتن میکنه در واقع سه چیز این دوست داشتن رو تحت

 شعاع خودش قرار میده

اول -عشق(دوست داشتن فرد مقابل به خاطر وجود و شخصیت کنونیش)

دوم -شهوت(داشتن میل جنسی به طرف)

سوم -محبت(داشتن احساس مادرانه،مسولیت و سرپرستی نسبت به فرد مقابل)

وجود هر کدوم از موارد بالا یا آمیزه ای از اونها باعث میشه که زن فکر کنه عاشق فرد مقابله.

اما عشق واقعی در مورد اول وجود داره هر چند که موارد بعدی هم لازمه زندگی مشترکه.

 یعنی شما به عنوان یک زن در موقع انتخاب یک مرد به عنوان عشق یا شریک زندگی باید توجه داشته

 باشید که مورد اول در شما اولویت داشته باشه چرا که نه شهوت و نه محبت به بدون حضور عشق دوام

کافی رو ندارن و عشقه که با حضور خودش باعث تداوم و پررنگ شدن محبت و لذت جنسی به صورت پایدار

در زندگی میشه.

گاهی زوجها بعد از ازدواج احساس دلسردی و یکنواختی روند زندگی رو میکنند یک عامل اون اشتباه گرفتن

احساس عشق نسبت به طرف مقابله.

یادتون باشه که عشق یعنی دوست داشتن و پذیرش شخصیت فرد مقابل که از نظر شما بهترینه بدون در نظر

گرفتن این که اون چه احساسی نسبت به شما داره.

وجود عشق سبب میشه که شما همواره در زندگی احساس سرزندگی کنید چرا که با کسی روزهاتون رو

سپری میکنید که اون رو قبول دارید(و متقابلا فرد مقابل هم در صورت عاشق بودن چنین احساسی رو

داره ) و نسبت به اون احساس مسئولیت و تعهد میکنید و لذت کافی رو از معاشقه هاتون میبرید.

+ نوشته شده در  هفتم آبان 1388ساعت 22:35  توسط تراوش  | 

برای این قسمت دو تا مطلب دارم که هر کدوم به یه جور غفلت و

 خوابزدگی توجه میکنه امیدوارم با دقت به هر کدوم توجه کنی و ببینی توی

کدوم یکی گیر کردی یا شایدم اصلا...!!!

(فرد خفته) زندگی در آرامش!!!

ناتانائیل‌ من شوق را به تو خواهم آموخت.

 

وجودی هیجان انگیز‌ِ،نه آرام و سربه زیر.من در آرزوی

 

هیچ آسایش دیگری،جز آسایش خواب مرگ نیستم.

 

از این میترسم که مبادا تمامی آرزوهایم و همه نیروئی

 

 که در طول حیاتمارضا نکرده ام پس از مرگ شکنجه و

 

عذابم کنند.

 

"امیدوارم"پس از ادای آنچه در این دنیا انتظار تبیان را در

 

 من داشته است تهی از هر امیدی بمیرم.

 

                                            " آندره ژید"

 

(اجتماع خفته) ملتی در آسایش!!!

 

دریغ بر ملتی که لباسی بر تن میکند که خود

 

نمیسازد،نانی را میخورد که خود درو نکرده،و باده ای

 

مینوشد که از تاکهای او جاری نیست.

 

دریغ بر ملتی که زورگو را قهرمان میداند و فاتح پر جلال

 

 را سخاوتمند.

 

دریغ بر ملتی که رد خواب شهوت را منفور میداند،و اما در

 

 بیداری تسلیمش میشود.

 

دریغ بر ملتی مه صدا بر نمیآورد،مگر به هنگام تشییع

 

 جنازه،و لاف نمیزند مگر آنگاه که گردنش زیر تیغ باشد.

 

دریغ بر ملتی که سیاستمدارش روباه،فیلسوفش

 

 تردست،و هنرش،هنر وصله و پینه و تقلید باشد.

 

دریغ بر ملتی که حاکم جدیدش را با بوق و کرنا خوشامد

 

 میگوید،و با قهقهه و غوغا وداعش میگوید، تا بابوق

 

 وکرنادیگری را خوشامد گوید.

 

دریغ بر ملتی که فرزانگانش از پیری خرف شده اندو

 

مردان نیرومندش هنوز در گهواره اند.

 

دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکه اش خود را

 

ملتی میداند.

                                                      "جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  هفتم اسفند 1387ساعت 11:33  توسط تراوش  | 

یکی بود توی این دنیا یکی نبود؛اما ما با اونی که توی این دنیا بود کا داریم نه با اونی

که نبود چون اون نمیدونه این جا چه خبره؛ولی مگه اونی که هست میدونه چه خبره؟!!

توی این دنیا هر سالش هر هفتش و یا شایدم هر روزش خودش یه دنیاست.مثلا اگه

از شما بپرسن توی کلاس چهارم دبستان یا وقتی دوازده سالت بود یا پنج سالت

فلان روز به چی فکر میکردی؟چی کار میکردی؟میبینی که عالم فکریت،دنیای عملت

کلی متفاوت بوده یا بهتره بگم برای خودش عالمی داشته.

امشب خیلی حالم گرفته بود به هر کیو هر چی هم که متوسل شدم هیچ

جوابی نگرفتم هیچکی نبود تا منو از این حال دربیاره،یکم یاد گذشته ها افتادم لحظه

هایی پراکنده و نه اصلا مهم از زندگیم:یه روز تو راه برگشت به خونه،خوابی که کلاس

دوم دبستان دیدم،یه روز تابستونی روی یه کوه .توی هیچ کدوم از این روزا اتفاق مهی برام

نیافتاده بود تا یادم بمونه اما توی همشون من بودم،من بودم که داشتم زندگی میکردم

که داشتم راه میرفتم،نفس میکشیدم و...آره اون من بودم و این هم منم که الان دارم

مینویسم اما اون موقع یه نفر بودم با یه سبد از تفکرات،تخیلات آرزوها رویاها که هر

روز که گذشت یه سری چیزا رو تغییر دادمیه سری اضافه کردم یه سری کم کردم یه

سری فراموش شدن یه سری گسترش پیدا کردنو بزرگ شدن و...

و من الان میدونم که باز هم تغییر میکنم و نمیدونم چی انتظارمو میکشه و یا من باید

انتظار چیو داشته باشم.یه چیزیو که فهمیدم اینه که دیگه نباید حرفی رو با اطمینان

صدرصد در مورد رفتار آدمی زد،و اما این دنیا نه جایی برای دل بستگی داره و نه جای

برای دلزدگیه کامل،با دستی تو رو پیش میکشه و با دستی تو رو پس میزنه ولی چون

در هر صورت تو زنده ای و زندگی میکنی پس نظرت در مورد اینکه اونو برای خودت

متفاوت وی ا یه جوری جذابش کنی چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1387ساعت 11:11  توسط تراوش  | 

در هوای دو گانگی ، تازگی چهره ها پژمرد.
بیایید از سایه - روشن برویم
.
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم
.
و اگر جا پایی دیدیم، مسافر کهن را از پی برویم
.
برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر کشیم
.
شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم کنیم
.
از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم
.
خود روی دلهره پرپر کنیم
.
نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه
.
نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم دور
.
عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم
.
دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره کنیم
.
ماندیم در برابر هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز ما در را نشکنیم
.
برخیزیم ، و دعا کنیم
:
لب ما شیار عطر خاموشی باد
!
نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم
.
کنار ما ریشه بی شوری است، بر کنیم
.
و نلرزیم، پا در لجن نهیم، مرداب را به تپش در آییم
.
آتش را بشویم، نی زار همهمه را خاکستر کنیم
.
قطره را بشویم، دریا را در نوسان آییم
.
و این نسیم، بوزیم، و جاودان بوزیم
.
و این خزنده ، خم شویم ، و بینا خم شویم
.
و این گودال ، فرود آییم ، و بی پروا فرود آییم
.
برخورد خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم
.
ما وزش صخره ایم ، ما صخره وزنده ایم
.
ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم
.
پروازیم ، و چشم براه پرنده ایم
.
تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم
.
در میوه چینی بی گاه، رویا را نارس چیدند، و تردید از رسیدگی پوسید
.
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
.
چون جویبار، آیینه روان باشیم : به درخت، درخت را پاسخ دهیم
.
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم
.
برویم ، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم …

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1387ساعت 14:11  توسط تراوش  | 

سلام.

تابستون شروع شده من یکی که خیلی خوشحالم چون میخوام دلمو ببرم سفرنمیدونم شما هم تابستونا با دلتون سفر میرین یا نه ولی اگر هم که سفر نمیرین لااقل مهمون دعوت نکنید چون به هر حال دلتونم دلش گرفته دیگه حوصله مهمون بازی نداره باید یکم به خودش برسه،مگه نه؟؟؟از نظر من مشکلی نداره زیاد بخوابیناما در صورتی که توی خواب هم مواظب دلتون باشید!!!بهتره یکم برین دنبال ناشناخته هاکه البته نیاز نیست راه دوری برین چون که خودتون بزرگترین ناشناخته هستین،میگین نه! از دلتون بپرسین البته اگه تا حالا به صدای دلتون گوش کردین! این کارم میشه با یکمسکوت حلش کرد.شاید خیلیاتونتعجب کنید،شایدعصبانی بشین،شایدحالتون از خودتون بهم بخوره،شاید عاشق خودتون بشین،شاید شروع کنید به زارزدن.

چیه کمکم دارین خوب خودتون رو میشناسین(شایدم که خودتون رو شناختین!!!)

به هر حال بگذریم، برای تابستون طرف عاشقا رو گرفتم متن زیر رو حتما بخونید و به جمله جملش توجه کنید چیزی برای شما داره اون هم به طور شخصی!

تابستون خوبی داشته باشید.

تا پاییز دل خداحافظ مهمونای دل من

راستی یادم رفت، برای همتون دعا میکنم شما هم یادتون نره خوبی ها رو " آرزو "کنید.

یه چیز دیگه:"سفر یادتون نره"

 

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1387ساعت 14:29  توسط تراوش  | 

عشق:

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،

هر چند راه او سخت و ناهموار باشد.

و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید،

هر چند که تیغ های پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.

و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،

هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.

زیرا عشق چنان که شما را تاج بر سر مینهد به صلیب نیز میکشد.

و چنانچه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس میکند.

و چنانچه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریفترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش میکند،

همچنین تا عمیقترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان میدهد.

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته میکند،آنگاهخ شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می آورد.

و سپس به غربال باد دانه را از کاه میرهاند،

و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.

اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید،

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشد که با شتاب می رود و برای شما آواز میخواند.

آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.

آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد

آرزو کنید که سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید

و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.

آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید،

آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید،

و به خواب روید،با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

                                                                                                                            " جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1387ساعت 14:10  توسط تراوش  | 

برای آنکه با قلب خودبتوان گفتگو داشت ،

 می باید تپش قلب خود را احساس کرد. 

                                                                                                                                        " رومن رولان"

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:30  توسط تراوش  | 


دنگ...، دنگ ....
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است.
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سر زمان ماسیده است.
تند برمی خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد به جای :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه من رشته حال
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.

پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...

"سهراب"

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1387ساعت 16:48  توسط تراوش  | 

هر امر معنوی اصل و پایه ای مادی و طبیعی دارد

 و هر امر مادی یک گسترش و بسط معنوی.

+ عشق از اینکه مبدا طبیعی دارد نباید سر افکنده شود و اگر میل و رغبتی طبیعی به مرحله فداکاری و اخلاص نرسد بگذار تا نابود گردد. 

+ نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:18  توسط تراوش  | 

شما با چند نفر دوستین؟

یه سوال متفاوت:شما با چند نفر رابطه دارین؟

اصلا برای شما دوست چه مفهومی داره،آیا با هر کسی که رابطه دارید با شما دوسته؟

من با آدمای زیادی سر و کار دارم،همکلاسی هام،هم اتاقیهام،همکلاسی های دوره مدرسم و خیلیهای دیگه که جاهای دگه باهاشون آشنا شدم،اما از بین این همه آدم به کدومشون میشه گفت دوست؟نه اینکه مشکلی داشته باشن،نه.بلکه این به خاطر تعریف من از دوسته که این طوریه و اما تعریف من از دوست چیه؟

بذار یه چیزی بگم خیلی از ماها میگیم دوست کسیه که بتونه همیشه ما رو درک کنه و ما هم متقابلا این کارو براش میکنیم اما آیا واقعا دوست باید همیشه ما رو درک کنه یا لزوما ما رو خوشحال کنه و شنونده خوبی باشه؟

یادمه یکی بود که میخواست یه دوست خاص داشته باشه اون میخواست همونطور که اون بیشتر از همه به اون توجه میکرد اونم متقابلا این کارو بکنه اما مگه یه آدم ظرفیت اینو داره که یه آدم دیگرو تو خودش جا بده؟

اگه ما تعداد دوستامون رو بیشتر کنیم متعاقبا توقعات تقسیم میشه و دیگه از یه نفر نمیتونی توقعزیادی داشته باشی.میدونین اگه آدما از هر شخصی که باهاش آشنا میشن انتظاری داشته باشن که طرف توی اون زمینه قابلیت بالایی داشته باشه اون وقت هیچ کدوم از ما به دنبال یه شخص کامل نمیگردیم و کمتر احساس تنهایی میکنیم.

راستی فقط یکی هست که میتونه تو رو توی خودش جا بده و اون فقط خود تویی.بهت یه پیشنهاد میکنم با خودت بیشتر از هر کسی دوست باش.موفق باشی.

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:13  توسط تراوش  |